دلم به حال دلت سوخت ای کبوتر ناز!


کدام پنجره باز است تا کنی پرواز؟


در آسمان شب تو چراغ ماهی نيست


تو مانده ای و شب آسمان بی آواز


ببند پنجره، در کوچه باد می تازد


ببند پنجره، کوچه است زير پای گراز


ز پشت پنجره چشمی تو را نمی کاود


کنار اين همه تنهايی ات بسوز و بساز


مگر نگاه ترت را ز خاک بردارد


کسی نمی رسد از جاده های دور و دراز


اگرچه چشم تو در ازدحام مه گم شد


دوباره فصل نگاه تو می شود آغاز


تو چکه چکه چکيدی و روزگار نديد


دلم به حال دلت سوخت ای کبوتر ناز!